close
تبلیغات در اینترنت
تاریخچه مسجد مقدس جمکران
سخن مدیر وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
مقام معظم رهبری :
امروز اولویت اصلی کشور مقابله با جنگ نرم دشمن است. شما جوانهای دانشجو ، افسران جوان این جبهه اید.در این جنگ ، دشمن به سراغ سنگرهای معنوی می‌‌آید که آنها را منهدم کند.
در این جنگ نرم وظیفه مجموعه فرهنگی این است که ، هنر را تمام عیار و با قالبی مناسب به میدان آورد تا اثرگذار شود .


سلام علیکم و رحمت الله ، به وبلاگ " تجلی طه " خوش آمدید.
"تجلّی" به معنای آشکار شدن ، جلوه کردن ، تابش و نمایش است.
"طه" از حروف مقطعه قرآن است و این کلمه ، خطاب به پیامبر اکرم (ص) می باشد.و توسط علما بزرگ شیعه به معنای "ای کسی که طالب حقی و هدایت کننده به سوی آن می باشی" تفسیر شده است.

"تجلّی طه" صفتی منسوب به امام زمان (عج) است . با توجه به مطالبی که در بالا ذکر شد ، چنین می توان برداشت کرد که ، "تجلی طه" یعنی : امام مهدی (عج) جلوه ای از حق طلبی و هدایت کننده بشریت به سوی آن است.

در این وبلاگ سعی کرده ایم مجموعه ای از مطالب با موضوع مهدویت و امام زمان (عج) را گردآوری کرده ، و آنها را در قالب هایی متنوع(متن - فیلم - عکس - موسیقی - نرم افزار و...) در اختیار شما عزیزان قرار دهیم.
مطالب و موضوعات این وبلاگ به نحوی گردآوری شده است که ، عموم مردم با هر سنی و با هر سطح علمی بتوانند از آن بهره ببرند.

ما مخاطبان خود را به سه گروه تقسیم کرده ، و موضوعاتی که برای هر گروه مناسب تر است را به شرح ذیل پیشنهاد می کنیم:

کودکان : به این گروه پیشنهاد می شود فقط از موضوع «مهدویت کودکان» بازدید کنند.

نوجوانان و جوانان : تمام موضوعات این وبلاگ برایشان مفید می باشد.اما به طور خاص و ویژه ، پیشنهاد می شود حتما ازموضوعات «شبهات مهدویت»،«کرامات امام زمان»،«عریضه نویسی»و«کلام ولایت» بازدید کنند.

بزرگسالان : به این گروه پیشنهاد می شود از تمام مطالب این وبلاگ بازدید کنند.

بازدید کننده گرامی ، لطفا با ارسال نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود ، مارا در ارتقا سطح کیفی این وبلاگ یاری نمایید.
کپی برداری از مطالب این وبلاگ ، فقط با ذکر سه صلوات مجاز می باشد.

نویسنده : محمد.م
تاریخ : یکشنبه 02 خرداد 1395
نظرات

مسجد مقدس جمکران ، مسجدی هست که به دستور امام زمان (عج) ساخته شده است. در این مطلب ، داستان مسجد مقدس جمکران را گردآوری کرده ایم.تا شما منتظران را از تاریخچه چگونگی ساخت این مسجد مطلع کنیم.

شیخ عفیف و صالح ، حسن بن مثله جمکرانی می گوید :

من در شب سه شنبه ، هفدهم ماه مبارک رمضان سال سیصد و نود و سه هجری قمری در منزل خود در قریه جمکران خوابیده بودم ، ناگهان در نیمه های شب ، جمعی به در خانه ی من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند : برخیز که حضرت بقیة الله امام مهدی (ع) تو را می خواهند .

من از خواب برخاستم و آماده شدم ، که در خدمتشان به محضر حضرت ولی عصر (ع) برسم و خواستم در آن تاریکی پیراهنم را بردارم ، گویا اشتباه کرده بودم و پیراهن دیگری را بر می داشتم و می خواستم بپوشم که از خارج منزل ، از میان همان جمعیت صدایی آمد که به من می گفت آن پیراهن تو نیست ، به تن مکن ، تا آن که پیراهن خودم را برداشتم و پوشیدم ، باز خواستم شلوارم را بپوشم ، دوباره صدایی از خارج منزل آمد که : آن شلوار تو نیست ، مپوش ! من آن شلوار را گذاشتم و شلوار خودم را برداشتم و پوشیدم و بالا خره دنبال کلید در منزل می گشتم ، که در را باز کنم و بیرون بروم صدایی از همان جا آمد ، که می گفتند : در منزل باز است، احتیاجی به کلید نیست . وقتی به در خانه آمدم ، دیدم جمعی از بزرگان ایستاده اند و منتظر من هستند ! به آن ها سلام کردم ، آنها جواب دادند و به من مرحبا گفتند.

من در خدمت آن ها به همان جایی که الآن مسجد جمکران است رفتم ، خوب نگاه کردم ، دیدم در آن بیابان تختی گذاشته شده ، روی آن تخت ، فرشی افتاده و بالشهایی گذاشته شده و جوانی تقریبا سی ساله بر آن بالشها تکیه کرده ، پیر مردی در خدمتش نشسته و کتابی در دست گرفته ، برای آن جوان می خواند و بیشتر از شصت نفر در اطراف آن تخت مشغول نمازند ! این افراد بعضی لباس سفید دارند و بعضی لباس هایشان سبز است .

آن پیر مرد که حضرت خضر بود ، مرا در خدمت آن جوان که حضرت بقیة الله بود نشانید و حضرت مهدی (ع) مرا به نام خودم صدا زد و فرمود : حسن بن مثله ، می روی به حسن مسلم می گویی ، تو چند سال است که این زمین را آباد کرده و در آن زراعت می کنی ، از این به بعد دیگر حق نداری در این زمین زراعت کنی و آنچه تا به حال از این زمین استفاده کرده ای باید بدهی ، تا در روی این زمین مسجد بنا کنیم ! و به حسن مسلم بگو : این زمین شریفی است ، خدای تعالی این زمین را بر زمین های دیگر برگزیده است و چون این زمین را ، ضمیمه ی زمین خود کرده ای ، خدای تعالی دو پسر جوانت را از تو گرفت ولی تو تنبیه نشدی و اگر از این کار دست نکشی ، خدا تو را به عذابی مبتلا کند که فکرش را نکرده باشی .

 من گفتم ای سید و مولای من ! باید نشانه ایی داشته باشم ، تا مردم حرف مرا قبول کنند . والا مرا تکذیب خواهند کرد . فرمود : ما برای تو نشانه ای قرار می دهیم ، تو سفارش ما را برسان و به نزد سید ابوالحسن برو و بگو ، با تو بیاید و آن مرد را حاضر کند و منافع سالهای گذشته این زمین را از او بگیرد و بدهد تا مسجد را بنا کند و بقیه مخارج مسجد هم از “رهق”(اسم قریه ای بوده که در اطراف اردهال است) به ناحیه ی اردهال که ملک ما است ، بیورد و مسجد را تمام کنند و نصف رهق را وقف این مسجد کردیم تا هر سال ، درآمد آن را برای تعمیرات و مخارج مسجد بیاورند و مصرف کنند . و به مردم بگو : اینجا چهار رکعت نماز بخوانند که دو رکعت اول به عنوان تحیت مسجد است ، و دو رکعت دوم را به نیت نماز صاحب الزمان (ع) بخواند .

سپس فرمود کسی که این دو نماز را در اینجا بخواند ، مثل کسی است که در کعبه نماز خوانده است .

وقتی این سخنان را شنیدم با خودم گفتم : محل مسجدی که متعلق به حضرت صاحب الزمان (ع) است ، همان جای است که آن جوان با چهار بالش نشسته است .

به هر حال حضرت ولی عصر (ع) به من اشاره فرمودند که مرخصی ، من از خدمتش مرخص شدم وقتی مقداری را به طرف منزلو در جمکران رفتم ، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند : در گله ی گوسفندان جعفر کاشانی چوپان ، بزی است که تو باید آن را بخری ، اگر مردم ده جمکران پولش را دادند بخر و اگر هم آن ها پولش را ندادند ، باز هم از پول خودت آن بز را بخر و فردا شب ، که شب هجدهم ماه مبارک رمضان است آن بز را در این جا بکش ، و گوشتش را اگر به هر بیماری که مرضش سخت باشد و یا هر علت دیگریکه داشته باشد بدهی ، خداوند او را شفا می دهد و” بز ابلق “، موهای زیادی دارد و هفت علامت در او هست که سه علامت در طرفی و چهار علامت دیگر ، در طرف دیگر او است .

باز من مرخص شدم و رفتم ، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند : ما هفتاد روز ، یا هفت روز دیگر در این جا هستیم (اگر بر هفت روز حمل کنی شب بیست و سوم می شود و شب قدر استو اگر بر هفتاد حمل کنی ، شب بیست و پنجم ذیقعده است که شب بسیار بزرگی است(شب دحو الارض)). به  هر حال ، مرحله سوم از خدمتشان مرخص شدم و به منزل رفتم و تا صبح در فکر این جریان بودم ، صبح نمازم را خواندم و به نزد علی المنذر رفتم و قصه را برای او نقل کردم و علامتی که از امام زمان (ع) باقی مانده بود در محل مسجد فعلی ، زنجیره ها و میخها بود که در آنجا ظاهر بود دیدیم ،سپس با هم خدمت سید ابوالحسن الرضا رفتیم ، وقتی به در خانه ی آن سید جلیل القدر رسیدیم ، دیدم خدمت گذارانش منتظر ما هستند .

اول از من پرسیدند تو اهل جمکرانی ؟ گفتم : بله . گفتند : سید ابوالحسن از سحر گاه منتظر شما است . من خدمتش رسیدم سلام کردم ، جواب خوبی به من داد و به من احترام گذاشت و قبل از آن که من چیزی بگویم فرمود : ای حسن مثله ! شب گذشته در عالم رویا شخصی به من گفت : مردی از جمکران ، به نام حسن مثله نزد تو می آید ، هرچه گفت حرفش را قبول کن و به او اعتماد کن که سخن او سخن ما است ، و باید حرف او را رد نکنی ، من از خواب بیدار شدم و از آن ساعت تا به حال منتظر تو هستم ! من جریان را مشروحا به ایشان گفتم .

او دستور داد اسب ها را زین کنند ، ما سوار شدیم و با هم حرکت کردیم ، به نزدیک ده جمکران رسیدیم . جعفر چوپان را دیدیم که با گله ی گوسفندانش در کنار راه بود . من میان گوسفندان او رفتم ، دیدم آ> بز با جمیع خصوصیاتی که فرموده بودند ، در عقب گله ی گوسفندان می آید ، آن را گرفتم و تصمیم داشتم ، پول آن را بدهم و بز را ببرم ، جعفر  چوپان قسم خورد که من تا به امروز این بز را در میان گوسفندانم ندیده بودم و امروز هم ، هر چه خواستم او را بگیرم نتوانستم ، ولی نزد شما آمد و آن را گرفتید و این بز مال من نیست ! من بز را به محل مسجد فعلی بردم و او را طبق دستوری که داده بودند کشتم .

سید ابوالحسن الرضا دستور فرمودند که : حسن مسلم را حاضر کنند ، مطلب را به او فرمودند و او هم منافع سال های گذشته زمین را پرداخت و زمین مسجد را تحویل داد . مسجد را ساختند و سقف آن را با چوب پوشانیدند .

سید ابوالحسن الرضا ، آن زنجیر ها و میخهایی را که در آن زمین باقی مانده بود ، در منزل خود گذاشت و به وسیله ی آن بیماران شفا پیدا می کردند . من هم از گوشت آن بز به هر مریضی که دادم شفا یافت . سید ابوالحسن الرضا آن زنجیر ها و میخها را در صندوقی گذاشته بود و ظاهرا بعد از وفاتش ، وقتی فرزندانش می روند که مریضی را با آنها استشفاء کنند ، می بینند که مفقود شده است .

برگرفته از کتاب در کوی عاشقان - انتشارات مسجد جمکران

تعداد بازدید از این مطلب: 36
موضوعات مرتبط: مسجد مقدس جمکران ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 15


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مهدویت امام زمان (عج)
حدیث موضوعی
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود